تبليغاتX
علیه خشونت

با تاسف فراوان زني 22ساله به نام ش ر همسرخ ساكن كوره موسوي به خاطر خشونت زياد از طرف همسر وفشار وتالمات روحي خودسوزي نمود وبه علت سوختگي شديد در بيمارستان در گذشت.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط پروین |

در اقدامي براي رهایی از رنج همراه با پشیمانی میان شعله‌ها دختر، نفت را بر سر و روی خود می ریزد ، تردید نمی کند و در یک لحظه کبریت می کشد، گر می گیرد و از سوزش آتش تمام وجودش مچاله می شود ، او می پندارد به این وسیله به دردها و رنجها و محرومیت خود پایان داده است. در واقع او به جای حل مشکل به حذف خود اقدام کرده، کاری که ندامت در میان شعله ها حاصل آن است اما بی حاصل چرا که گاه مشکل غیر قابل حل می نماید.(خبر گزاري مهر)

خودکشی فریادی است برای کمک که از گلوی انسانی بر می‌خیزد،  خودکشی پیش از آن که استقبال از مرگ باشد گریز از واقعیتهای زندگی است ، خودکشی مرگ یک انسان نیست بلکه مرگ دردناک یک زندگی است ، پایان زندگی زنانی که پس از سالها صبر و انتظار در سیاهی‌ها و تلخیهای زندگی جز خودکشی طریق دیگری را برای رهایی نمی یابند و در این میان خود سوزی زنان یکی از غم بارترین پرده‌های زندگی زنان  است و زنانی که به این کار دست می زنند در واقع  درد آورترین راه خودکشی را برگزیده‌اند تا با کمک آتش مظلومیت خود را به همگان ثابت کنند .

زن اين موجود مظلوم و فيلترشده تاريخ از آن روزكه حوايش ناميدند و شريك جرم شيطان مظهر جرم و سياهي و تباهي، از آنروز كه دختران باكره را قرباني بارگاه خدايان خود ساخته كردند تا روزي كه عروسان بايست شب اول عروسيشان در بستر ارباب مي‌گذراندند. و از هنگامي كه  به نام ناموس به تملك كامل سالار مردان درآمدند و با زنجير پوسيده و كثيف سنتها اختياردار جان و مالشان شدندتا به امروز كه قبل از به دنيا آمدن با تعيين جنسيت در نطفه خفه مي‌شوند و در عصر سرمايه‌داري و تكنولوژي پيشرفته از برده خانگي تبديل به برده جنسي  شده‌اند و در بازار پررونق تجارت جنسي خريد و فروش مي‌شوند .تا كنون مورد بدترين شكل خشونت آزار جسمي، رواني، جنسي و شكل بربريت آن يعني قتل و كشتار قرار گرفته‌اند اين گفتار صداي زنان كردستان و غرب كشوراست. صداي زنان در آتش سوخته و با تبر قطعه قطعه شده. س را شخصي كثيف مي‌ربايد و بعداز سوء استفاده جنسي، توسط خانواده خفه مي‌شود. ميدانيد برسر اين جنايتكاران چه ميايد به خاطر دفاع از ناموس آزاد مي‌شوند. شيخ را خانواده دختر ملبس به لباس زنانه در ده، خانه به خانه بردند تا مايه عبرت شود. خيلي تلخه كه  مجرمي كثيف را با لباس زنان تنبيه كنند توهين به شعور و شرافت نسل انساني و نيمي از جمعيت آن يعني زنان. ميدانيد  او را چكار كردند؟ هيچ بعداز چند روز چون غير از تجاوز كاري انجام نداده بود .؟!! آزاد شد و در محفلهاي شبانه با دراويشش حال ميكند. و سحر 12ساله كه در فقر مفرط در آرزوي داشتن يك سي دي 30 دلاري خود و مادرش را به آتش ميكشد و جسم نحيفش را همراه آرزوهايش به خاك مي سپارد.

اينها واقعيات زندگي زنان در ايران و بخصوص كردستان و غرب كشور است در بيمارستانهاي اين شهرها هر روز شاهد جنازه قربانيان قتلهاي ناموسي و خود سوزي و فرياد جگر سوز زنان و دختران سوخته و رنجوري به گوش ميرسد كه در حصاري تنگ و خاموش با چهره و بدن مچاله شده و غير قابل تشخيص مرگ را لحظه شماري مي‌كنند. قربانياني كه از ابتدايي‌ترين حقوق خود يعني دوست داشتن و انتخاب همسر محرومند و گاه به عقد كساني در ميايند كه از پدرشان مسن‌ترند. و بايد چند بچه قد و نيم قد او را با دستان كوچكشان تر و خشك كنند. از حق طلاق، نگهداري فرزند، كار كردن بيرون از خانه و مسافرت بي بهره‌اند در ديه وارث و شهادت نصف مرد كه چه عرض كنم يك چهارم سهم دارند. براحتي شلاق مي‌خورند، سنگسار و اعدام ميشوند و قانون مجوز براي كشتنشان صادر مي‌كند به جرم ارتباط نامشروع. اما مرد با همان ارتباط مثل شيخ ما بعداز چند روز آزاد مي‌شود . زن به زن مي‌شوند و تا روز مرگ بايد بسوزند و بسازند مگر اينكه هم عروسشان نيز طلاق بگيرد. و اگر به سختي مو فق  به گرفتن طلاق شوند  مورد نفرت و سرزنش خانواده و جامعه هستند. و اگر براي تعرض عليه وضعيت موجود از خانه بيرون بزنند يا كشته مي‌شوند و يا بيكار و بي پناه و بي خانمان دركوچه پس كوچه‌هاي شهرهاي بزرگ به تن فروشي و اعتياد رو مياورند يا اينكه جذب باندهاي قاچاق انسان شده و خريد و فروش مي‌شوند و عاقبت نيز چاره‌ايي جز خودكشي و يا يخ زدن در يك گوشه شهر درشبي سرد و زمستاني ندارند. اين ليست ناقص و بسيار كمي از  قربانيان  زن كشي است.  همانطور كه فاطمه شاهيندال و كبري رحمانپور،ناديا افغان وصفيه عمه جان هستد. زنان سوخته فريادي هستد عليه خشونت وتحقير موجودكه عادي شده خشونتي كه يك پديده اجتماعي است نه ژنتيك  . زنان زندگي را دوست دارند و مي‌خواهند در صلح و صفا و بدون هيچ تبعيضي برابر با ساير انسانها شعله زندگي را بيفروزند نه آتش مرگ را . اما اين دردها را آيا درماني هست ؟آيا مي‌شود روزي كه ما در هيچ نقطه دنيا ديگر با پديده  زن كشي و خودكشي مواجه نباشيم؟ و ديگر در آمار نخوانيم هندوستان پايتخت خودكشي زنان در جهان، ايلام در غرب ايران و مريوان در كردستان و ديگر در  عراق و افغانستان و ساير كشورهاي جنگ‌زده و سنتي شاهد زن كشي نباشيم  اطمينان دارم كه اگر:

1- قوانين تبعيض آميز تغيير كند و زنان شرايط قانوني برابر با مردان داشته باشند.

2-قتل و كشتار زنان تحت هر نام و اتهامي ممنوع شود.

 3- عاملان كشتار زنان و تجاوزگران  به مجازات برسند.

4- نيازهاي اقتصادي تامين و امكانات شغلي و  رفاهي و بيمه براي زنان ايجاد شود.

5- خانه‌ها و مراكز امن براي پناه دادن زنان به جان آمده  و كساني كه در خطر نابودي هستند ايجاد شود.

6- مراكز مشاوره رايگان براي زنان تحت ستم و به ستوه آمده براي امكان حل معضلات وجود داشته باشد.

وخلاصه اگر تمام انسانها در شرايطي يكسان وبرابر بدون هيچ نوع تبعيض طبقاتي ،جنسي،مذهبي،قومي و قبيلهاي زندگي كنند نه جنگي در كار خواهد بود نه خشونت و كشتاري نه خود سوزي و زن‌كشي خواهيم داشت نه زنان و كودكان خياباني و معتاد نه ارازل و اوباش و نه 40 ميليون كودك بي هويت در سرتا سر دنيا

 

اسامي قتلهاي ناموسي و خودسوزيها در منطقه مريوان از 83 تا كنون كه من خبر دارم:

1-م - ه 20ساله به دليل فقر مالي و فشار رواني ناشي از كارو مسئوليت اداره خانواده با 95% سوختگي .

2-پ م 27ساله داراي يك فرزند چهارساله به دليل مريضي و ختلاف خانوادگي.

3-م ك داراي  3 فرزند  و تعلق گرفتن ؛ آنان به پدر بعداز طلاق.

4-ف 17ساله اهل روستاي كاني دينار براثر اذيت و آزار خانواده شوهر و كتك خوردن در حضور جمع.

5-ثه ز21ساله داراي يك فرزند با 80/درصد سوختگي به علت فقرمالي .

6-س13 ساله فقر مالي دخترك يتيمي كه تنها نان آور شان پسر خانواده با 14 سال سن بوده.

7- ش 14 ساله اهل روستاي كاني دينار فشار نامادري.

8-س ت داراي 2 فرزند 5ساله و يك ماهه به دليل اختلاف با همسر.

 9-ص ت اهل روستاي گليه با 95درصد سوختگي علت نامعلوم.

10-س ش اهل روستاي هويه اختلاف خانوادگي.

11-ام ش اهل روستاي باشماخ نامعلوم.

14-گ م و.ن قادري و س ك از دزلي فشار خانوادگي.

18-س ب از روستاي نژمار به علت اذيت و آزار و زنداني شدن در خانه از طرف عمو و زن عمو.

19-ش- ا فرار از ازدواج اجباري و زورگويي پدر.

20-چ- فرزند م از آبادي دگاگا به خاطر ارتباط تلفني با دوست پسرش و كتكهاي پدرش در اين مورد.

21-پ- قادري 20ساله كه حامله بوده و يكسال بيشتر از ازدواجش نمي‌گذشته و اذيت و آزار شوهر.

22-ن- ا 16ساله به خاطر اختلافات شديد خانوادگي و بي بند و باري پدر.

23 س- ن 17ساله دانش آموز و80%سوختگي علت نا معلوم.

24-س 18ساله همسر كارگري به نام حميد به علت كمبود مالي.

تمام اين مورد با درصد بالاي 50 منجر به مرگ شده.

26 ش ع، سروه ج ،گ خ ، ث- بادرود، ن ا، م ق، م رشيدي ف عثماني وم ح و ش خ  نيز از بيمارستان ترخيص و جان به در برده‌اند.

27-م- ع ازمريوان 17ساله كه خود را حلق آويز كرد و ام زني 50ساله از روستاي سيف كه به علت بي توجهي و عدم نگهداريش خود را حلق آويز نمود.

28آ- ش 25 ساله 84درصد سوختگي

 

28- اسامي كشته شدگان به دست پدر شوهر يا برادر:

ا- ز-ي اهل ابادي  كه بعداز فرار از خانه شوهر بعداز چهارماه و برگشتن به خانه بدست پدر و برادر با ضربات چاقو كشته شد.

 2-د- 17ساله به اتهامي واهي  اهل روستاي برقلعه  بدست برادر سر بريده شد.

 3-ث- داراي 4فرزند به اتهام رابطه نامشروع بدست شوهر با تبركشته شد و سپس روي جسدش را نيز اسيد ريخت.

5- ش- همسر ج كه شوهر معتادش بعداز بيهوشي او را آتش زد.

7-خ- همسر م اهل روستاي كاكلي آباد كه توسط شوهر دست و پايش مي‌شكند سپس كشته شده و جسدش آتش زده مي‌شود.

8 –ه- از دزلي كه به علت ارتباط و دوستي با پسري توسط برادران از كوه پرت مي‌شود.

 9- ف -اهل روستاي گله كه متوجه ارتباط همسرش با زني فاميل شده و بعداز اعتراض با چاقو توسط شوهر كشته مي‌شود.

10- پ- اهل نگل و ساكن مريوان به خاطر بدگماني همسر شكنجه و كشته شد.

11= ز- اهل روستاي بسام كه در جلو چشمان فرزند دو ساله‌اش توسط شوهرش خفه شد.

12- س د اهل روستاي نژمار بعد از تجاوز توسط شخصي كثيف ورذل به دست پدرش خفه شد

براساس تحقيق كارشناسات خانم مينا ارشاد و ميترا خاقاني بالاترين ميزان خودكشي ازمجموع 174 مورد مربوط به سنين 20 تا29 سال وسپس 10تا ا9 سال ميباشد و98درصد ازخودكشيهاي منجر به مرگ خودسوزي است كه 92درصد زنان متاهل هستند. بالاترين ميزان خود سوزي مربوط به ايلام  با 400مورد خودسوزي دريكسال كه   300 نفر زن وبعداز آن استان كردستان با بالاترين ميزان خودكشي سنندج مردان ومريوان وكامياران وسقز نيز زنان بالاترين ميزان خودسوزي را داشته اند .

پاييز 85 پروين

 

مراسم روز جهانی کودک با شکوه فراوان در شهرهای سنندج < تهران< و کرج بر گذار شد روزی پر از خاطر و بیاد ماندنی برای تمام کودکان شرکت کننده بدور از هر نوع فاصله طبقاتی روزی که کودکان در شرایطی برابر شاد و خندان کودکی هایشان را زمزمه کردند برای خواندن گزارش کامل روی سایت کانون کودکان و وبلاگ کمیته روز کودک بلاگفا کلیک کنید. 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط پروین |

با چند ضربه سنگين به در آهني بندوصدايسر كار محمدي كه دادميزد :چاد را تونو سرتون كنييد يكي از مسئولين بند هول هولكي پريد تو وگفت مرد داره مياد چادراتونوسرتون كنيد وخودتونوخوب بپوشونيد. خودمونوعين دلمه لاي چادر پيچيديم وروآ مونوسفت گرفتيم كه ازگزند چشم نامحرم د ر امان باشيم .سركار اومد تو هوا خوري وبراي چند لحظه سكوتي سنگين ودلهره آور برفضاي سرد وملال آور بند مستولي شد يكي از ش پرسيد سر كا ر كا ري داشتيد؟سركار مكثي كرد ونگاهش روي گيتي خيره ماند وگفت : تو آزاد شدي وسايلتو جمع كن وهمراهم بيا .  همه نگاهها بي آختيار متوجه گيتي شد وبا ديدن حالش نيم لبخندمن كه ميرفت تبديل به خنده شادي بشه رولبام خشكيد.گيتي كه درگو شه اي از حيا ط چاي ميخورد باشنيدن حرفاي سركار يك لحظه خشكش زد.ليوان ازدستش افتاد زمين وخرد شد. رنگش مثل گچ سفيد شد وبا وحشت به ديوار تكيه داد. مثل بيد ميلرزيد انگار باورش نميشد به او ميگند. گيج ومنگ بود با صداي تبريك هم بنديهاش به ناگاه سيلاب اشك بود كه برپهناي صورتش  جاري شد با التماس رو به سركار محمدي كرد وبا گريه وناباوري گفت: من؟ من آزاد شدم؟ اما آ خه كجا برم؟ منكه جايي را ندارم كه برم بايد دوباره ول بشم تو خيابون؟ بايد گوشه پارك بخوابم؟ به خدا خسته شدم، خسته از اينكه اين تن دردمند را هر لحظه در اختيار كسي بزارم ديگه ازبوي تعفن خودم وتما م مشتريام عق ام ميگيره حالم بهم ميخوره،اي خدا تا كي بايد عذاب بكشم؟ سر كا ر تو كه خوبي، توكه مهربوني، اين مدت در حقم برادري كردي، خواهش ميكنم بذار به پات بيفتم وخم شد كه پاهاشو ببوسه اما سركارمحمدي اجازه نداد وگيتي ادامه داد: خواهش ميكنم برادري را در حقم تمام كن برو،برو ازشون بخواه آزادم نكنند ،نميخوام آزادبشم ،بذارند بمونم ودستشويها را بشورم، همه بند و هوا خوري  را هرروز تميز ميكنم، پول نميخوام، يك وعده بيشتر غذا هم نميخورم، فقط بذاريد اينجا بمونم وشب بدون دلهره سرموزمين بزارم ، رحم كنيد. اينجا  بين هم جنسام هستم كسي به جسمم كاري نداره ترا خدا سركار ال‏‏‏‏‏‏‏تماس ميكنم.جان بچه هات، جان‏ هركس كه دوست داري اينجا بهشت منه. سركار افسرده وبا تاسف گفت اما نه از دست من ونه هيچ كس ديگه كاري ساخته  نيست. بينوا توزن خوب وبد بختي هستي اما دوران محكوميتت تمام شده بود وبايد بروي . در تمام مدتي كه چند تكه لباس مندرسش را جمع ميكرد آنقدر گريه كرد كه بي اختيار همه را  به گريه انداخت. نميدانستيم چطور تسلايش بديم حرفي براي گفتن نداشتيم  با آن گذشته اندوهبار وآينده سياه وسردتر ازظلمت شبهاي زمستان... وقتي داشت از در بيرون ميرفت برگشت وبا نگاهي  آنچنان پر از حسرت واندوه نگاهمان كرد كه من تاب نياوردم وبه دنج ترين تخت بند پناه بردم وهاي هاي گريستم. يكي از بچه هاي خودمان تعريف ميكرد: يكي ازاون خانم رييسهاي كثيف در آخرين لحظه شماره تلفني به گيتي دادو گفت بگير، اينجا كار براي توهميشه هست برو به سلامت..و گيتي رفت ودر دنياي بيرحم نا عدالتيها  گم شد. يادم به گذشته تلخش افتاد كه چند وقت پيش برام تعريف كرد گاهي هوا خوري كه ميرفتيم من ميرفتم تو نخ زندانيهاي عادي، اول از آنها دوري ميكردم گاهي ازشون ميترسيدم واز بعضي هاشون چندشم ميشد. اما صورت مهربان واندوهبار گيتي ورفتار متفاوتش با ان قد كوتاه وتپلي كه داشت كم كم توجهم را جلب كرد وگاهي پاي حرفاش مي نشستم.  يكي از شبهاكه دلم بدجوري گرفته بود ودرگوشهاي از حياط به زيبايي آسمان كه غرق ستاره بود دل سپرده بودم  اومد و كنارم نشست ساكت وخموش ازش خواستم از زندگيش برام بگه. با د ريغ وحسرت گفت زندگي نه، بگو لجن زار، جهنم، نكبت وبدبختي. ازكجا شروع كنم ؟دهسالم بود كه پدرم مرا به شهر برد وشدم كلفت خانه ارباب، در يازده سالگي پسر ارباب بهم تجاوز كرد ووقتي فهميدند هر چه التماس كردم كه من بيگناهم گوش نكردند ومثل سگ از خونه بيرونم كردند .هنوز دوازده سالم نشده بود دخترم به دنيا آمد ويلان وسرگردان  وبي پول آواره شدم . خانم دكتر ي وضعيتم را فهميد وچون بچه دار نميشد دخترم را به فرزندي پذيرفت به شرطي كه هيچوقت قضيه را لو ندم. دخترم، پاره تنم را به خانم دكتر دادم وبعدشم معلومه مثل تمام زنان بي لانه وكاشانه وبي پناه مجبور به تن فروشي شدم، چاره ديگري نداشتم بعداز

آن رسوايي نه خانواده ام مرا پذيرفتند ونه جايي بهم كار دادند وكسي هم حاضر به ازدواج با من نشد وشدم اين كاره .دخترم را گاهي بدون اينكه خودم را معرفي كنم تو مطب ميديدم، الهي قربونش برم براي خودش خانمي شده. وبا گريه ادامه داد: دارم در حسرت يكبار بغل كردن وبوسيدنش ميسوزم اما نميخوام اينده شو خراب كنم، حق ندارم مگه نه ؟ ومن با بغضي كه داشت خفه ام ميكرد گفتم آره حق داري. ميگفت سالها  ان كار را ادامه دادم ولي هربار كه سر قرار ميرفتم صد بار ميمردم وزنده ميشدم ومرگمو ازخدا ميخواستم اما انگار خدا هم مرا ازياد برده  بود.سي و پنج سالمه وبيست و دوساله تو لجن زندگي ميكنم .ميدونم يك روز هم جسد يخ زده ام را توهمين لجن زار پيدا ميكنند وشهرداري گوشه ايي چالم ميكنه اما اگر كسي دلش بسوزه وبه جسدم نگاه كنه انتظار رو توچشمام ميخونه كه به نقطه اي براي ديدن دختر عزيزم متنظرانه خيره شدن . سالها از اون شب ميگذره  وهزاران گيتي بار سنگين خفت وننگ را چه حقيرانه بر دوش ميكشند واز خود ميپرسند :كيست ياريم دهد تا از اين منجلاب رهايي يابم كجاست آنروزهاي خوب وزيبايي كه لبخند را برلبان پژمرده ام بياورد؟ كجاست؟كجاس...ت؟

پروين.آبانماه 85

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 2:41 بعد از ظهر توسط پروین |