زمانی که کافکا نویسنده شهیر فرانسوی رمان «مسخ» را به تحریر درآورد، توانست عمق فاجعه را با به تصویر کشاندن انسانی که در گیر و دار چرخه تولید سرمایه داری مسخ و مبدل به یک خرچنگ شده را به همعصرانش نشان دهد. اگر باز بخواهیم از فضای داستان و درام ادبیات خلاقه غرب، نمونه بیاوریم ده ها مورد از جمله «گوریل پشمالو»ی آیتور میلر که تصویری از فرد بورژوای غربی که چنان حیوانی از قفس گریخته، وجود انسانی اش را باخته و در خیابانهای ایالات متحده امریکا با نام جعلی انسان پرسه می زند را آورد. شاید یکی از دلایلی که جایی برای خلاقیت نویسنده ایرانی و عموماً جهان سومی نمی گذارد، همین عادتی شدن مردمانش به زیستن در قعر فاجعه و مسخ شدگی باشد. کافکا با خلق «گرگورا» تصویراز خود بیگانه شده کارگر غربی را جلو چشمانش قرار داده و شوکه اش کرد؛ تصویری که خود کارگر غربی از خود نداشت و با تمام مشقات کاری در کارخانه احساس زندگی در یک روال عادی را داشت و البته اینگونه شغلها با تمام فشاری که بر شخص وارد می کند، شغلهایی مرسوم و سنتاً فعالیتی متعلق به آدمیزاد است که تنها پیشرفت تکنولوژی و تغییر در مناسبات سرمایه داری می تواند آن را برای حیات جامعه به نوعی تفریح در زندگی انسانها بدل کند. اما چه کسی باور می کند و اگر فرانتس کافکا را بشود زنده کرد، کدامین بُعد ناشناخته فاجعه ای به نام «کولبه ری» را به رشتۀ تحریر در می آورد؟ چندین هزار نفر در شهرهای مرزی کوردستان به فعالیتی مشغولند که جامعه شناسی در هیچ فرهنگ لغتی اسمی از آن نبرده. «کولبه ر» به انسانی گفته می شود که حداقل یکصد کیلو کالا را به صورت قاچاق روی کولش حمل می کند. هیچ نهاد، سازمان یا دستگاهی تعهدی به این اشخاص نداشته و از امنیت جانی، بیمه صدمات مالی و جانی و یا بیمه بیکاری و بازنشتگی و غیره خبری نیست. مضاف بر همه اینها، همیشه از طرف دستگاههای امنیتی و انتظامی مورد ضرب و شتم قرار گرفته و می گیرد و غالباً تنها دارایی اش (کولی که بر دوش دارد) از او گرفته می شود. پنجاه سال پس از نوشته شدن «مسخ» فرانتس کافکا و «گوریل پشمالو»ی آرتور میلر و «جنگل» سیلنکر، حیوانیت غالب بر انسان فلک زدۀ کوردستانی چنان رُند است، که جای خلاقیتی برای به تحریر درآوردن نگذاشته است؛ شاید به همین دلیل بود که من ِ نویسندۀ مریوانی ترجیح دادم در نوشتاری مرسوم و غیر ادبی به این قضیه بپردازم. اسکلت بندی بدن انسان به گونه ای ست که هرگز نمی تواند چنین وزنی را آن هم هر روزه حمل کند و تاب بیاورد. برای گمارده شدن چنین کولکشیهایی حیواناتی تنومند در طبیعت وجود دراند که می شد (آن هم تا دوره ای که کامیون، ترن و دیگر وسایل حمل و نقل امروزی وجود نداشت) بار را با آنها حمل کرد. تصور نمی شد که روزی انسانها حیوان وار به کولکشی وادار شوند، و گرنه می توانست اسکلت بندی قویتر داشته باشند. آری انسان، ایرانی، مسلمان، کورد، شرقی، کارگر، هر اسمی که بر این موجود نازک و آسیب پذیر بنهیم؛ کرامتش والاتر ازآن است که چنین پیشه ای را پیش گیرد. انسان «کولبه ر» ناسازگاری این پیشه را با سرشتش (که شاید سؤالی زیست شناسانه باشد) مطرح نکرده است. شاید هنوز به این نتیجه نرسیده است که این سؤال را باید پرسید. شاید هم از مطرح کردنش ترسیده است. سؤال را چگونه باید مطرح کرد؟ پاسخ آن چیست؟ «تشکل» پاسخ تکراری به این سؤال است. چرا که به نظر نگارنده معلول همان معلول تکراری ــ که مناسبات سرمایه داری باشد،ــ است. سرمایه صنعتی متعلق به شخصی به نام کارخانه دار است و در نقطه مقابل آن کارگر قرار گرفته است. شخص کارخانه دار از کار شخص کارگر تنها به دلیل تملکش بر کارخانه پول پارو می کند و تمام مقدرات زندگی کارگر را بر پایه این شرعیت تملکی تعیین می کند. البته تا زمانی که کارگر متشکل نشده و با او به ستیز برنخاسته است. شیوه های متنوعی را که سرمایه داری کهنسال موجود در سرکیسه کردن کارگران تجربه کرده است و دارد در بسیاری از حوزه های جامعه شناسی، ژورنالیستی، هنری، ادبی و غیره مطرح شده و در این مجال نیازی به تکرار آن نیست. اما چگونگی شکلگیری چنین حرفهای نامرسوم و شناسایی طرفین درگیر و مشخص کردن چه باید کرد را اتفاقاً در این مجال و در دیالوگ با فعالین کارگری باید مطرح کرد. نوع سودبری و استثمار انسان از انسان در این جنگل، از نوع چرخش سرمایه تجاری به نظر بنده در وضعیتی فوق دلالی است. بی ثباتی، نامطلوبیت شغلی از طرف دولت، بحران زیستی، زیک زاگ مرموز بازار در تقاضا و غیره از شاخصه های این نوع مناسبات اقتصادی است. جالب اینجاست که اجناس مورد نظر فقط زمانی که بر دوش شخص «کولبه ر» قرار دارد قاچاق است، نه در بازار مریوان و نه در بازار تهران. فرصت بزرگی در اختیار شخص سرمایه دار قرار داده شده تا بدون کمترین باج و خراج و مالیات رسمی به دولت، بدون بیمه کردن حتی یک نفر از ده ها و صدها کسانی که برایش حیوان وار کار می کنند، سود ببرد. تضاد کار دزدکی انسان «کولبه ر» و سودبری بی پروای شخص سرمایه دار. شاید روزی فرا برسد که این وضعیت به عنوان یکی از رویدادهای باور نکردنی تاریخ به یادها آورده شود؛ ولی امروز متأسفانه وحشتناکتر از هر نقطه این جهان کمیتۀ هماهنگی با چنین وضعیتی سروکار دارد. به نظر نگارنده کمیته هماهنگی باید غیر انسانی بودن این شغل را اعلام کرده و در متشکل کردن این بیچارگان بکوشد تا حداقل از دولت بخواهند که نوع استثمارشان را به استانداردهای استثمار کارگر در وضعیت معمول محلهای کار در تهران و شهرستانهای دیگر برساند و این شغل چندین سال است که وجود دارد و آشکارتر از آن است که اسم شغل قاچاق را بر آن گذاشته اند. دولت می تواند به آن رسمیت داده تا دیگر شخص کارگر مجبور نباشد که در قبال دستمزد بخور و نمیر (هم از نظر مالی و هم جانی) متضرر شود. تا دیگر شخص سرمایه دار قادر نباشد هرجوری که دلش خواست وضعیت یک شهر را به ماقبل تاریخ برگردانند. و اما در مورد ادبیات و هنر لازم است بدانیم که جوایزی را که به فیلم زمانی برای مستی اسبها دادند، دستمزد به تصویر کشاندن وضعیتی بود که برای مردم در دیگر مناطق دنیا قابل تصور هم نبود. مطمئناً این فاجعه هر زمان و به هر شیوه ای به تصویر کشیده شود، رسوایی برانگیز و شرم آور است. تصور کنید اگر کولبه رها توانستند متشکل شوند، شاید شعار کلیدی اشان این جمله باشد: من اسب نیستم لطفاً مانند انسان استثمارم کنید.